اما الان که دارم اینو مینویسم خودم بدترین حس رو تجربه کردم..حس تموم شدن..تموم شدن خاطرات، باهم بودنا..حتی اگر تلخ بودن حتی اگر خیلی اشتباه کردم ..اما دلم تنگ میشه..بغض داشتم اما حتی نزدیکترین دوستم نفهمید چمه..فکر میکرد بخاطر لج شدن استاد داورم با منه و نمره دادنش..متاسفانه اسمش جلسه دفاعیه است اما حتی نباید از خودت دفاع کنی چون به استاد برمیخوره..واقعا مضحکه ..حالم به هم خورد..ولی من دلم از جای دیگه پربود..از اون جای لعنتی..ازاون حرفایی که داشتن مغزمو میخورن..از صندلی که قرار بود جای کسی باشه اما نبود..از صدای خنده هاش..از سربه سرگذاشتناش..از اینکه قرار بود پیشم باشه تا وقتی ببینمش شجاع باشم و بفههم اون هست نباید بترسم اون بهاهامه ...من دلم پربود....ازهمه این حرفا..ازتمام این قول ها که هیچکدومون به سرانجام نرسید...از همه کس بخصوص خودم که عامل تمام بدبختیامم..امان از روزی که شرمنده خودت بشی خدا برای کسی نیاره...من دلم گرفته خیلی هم گرفته کاش یکی پیدابشه ی دل سیر بغلش گریه کنم..با تمام این فکرا چطور برم عروسی امشب..آخه چرا نمیفهمن وقتی میگی دوس نداری..هی اصرار
خدانگهدار رفیق شفیق من..
ما را در سایت urban lovely دنبال میکنید
برچسب: note 47,note 47992,note 47045, نویسنده: بازدید: 5